ذبيح الله صفا
430
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
با فروغ آفتاب روى تو * شمع گردون كمتر از پروانهييست نازنينا رخ چه مىپوشى ز من * آخر اين مسكين كم از بيگانهييست ؟ دل نه جاى تست ليكن چون كنم * در جهانم خود همين ويرانهييست * * سرگشتهوار بر تو گمانى خطا برم * بىآنكه هيچ راه بچون و چرا برم احوال جان و دل نتوانم بشرح گفت * كاندر رهت ز هر دو چه مايه بلا برم من رَختِ بىنوايى تن بر كجا نهم * من جانِ زينهارىِ خود را كجا برم دانم كه در دلى و جدانيست دل ز تو * ليكن بدل چگونه بگو رَه فرابرم دل نيز گم شدست و ندانم كنون كه من * بىدل بنزد تو نبرم راه يا برم گويند راه بردى از آن باز ده نشان * آرى دهم نشانى از آن ليك تا برم در جستنم هميشه كه در جستوجوى تو * ره زى بقا اگر نبرم زى فنا برم من بىتو نيستم من و خود را نيابم ايچ * گر بر زمين بدارم و گر بر هوا برم مگذار نزد خويشم اگر هيچ زين سپس * من نام ما و من بصواب و خطا برم ما از كجا و من ز كجا ، ما و من توئى * بيهوده چند نام من و نام ما برم * * رنگ از گل رخسار تو گيرد گل خودروى * مشك از سر زلفين تو در يوزه كندبُوى شمشاد ز قدّت بخَم اى سرو دلاراى * خورشيد ز رويت دُژَم اى ماه سخنگوى از شرم قدت سرو فرو مانده بيك پا * وز رشك رخت ماه فتاده بتگاپوى با من بوفا هيچ نگشته دل تو رام * با اندُهِ هجران تو كرده دل من خوى نايد سخنم در دل تو ز آنكِ بگفتار * نتوان ستدن قلعهيى از آهن و از روى ز آنست گل و نرگس رخسار تو سيراب * كز ديده روان كردهام از آب دو صد جوى تابوك سزاوار شوى ديدن او را * اى ديده تو خود را بهزار آب همى شوى اى دل چه شوى تنگ چو در تست نشستش * خواهى كه ورايابى در خويشتنش جوى